شعر "نشانی" سهراب سپهری
نگاهی به شعر “خانه دوست کجاست” سهراب سپهری
سواری که در سفر (سیر و سلوک) است در یک زمان – مکان خاص ( هنکام سحر – فلق) نشانی خانۀ دوست را از رهگذری می پرسد. این سالک البته میتواند ذهنیت فعال فرد هم باشد. هر چه هست در به در به دنبال آدرس خانه دوست است و از “رهگذر” آدرس را می پرسد. این رهگذر یک چیز یک جا ماندنی ( اندیشه جزمی و دگم ) نیست بلکه دائم در حرکت و پویائی است و سیال است ضمنا شاخنه نور هم بر لب دارد یعنی حرفهایش از نور عبور می کنند. سوار سالك است و كسي است كه پا در ركاب طلب نهاده و جستوجو را آغازيدهاست. پس شاید کسی است که از دوست به دور افتاده و طالب یگانگی مجدد است. این پرسش در فلق، در سپیده صبح ، در فاصلۀ بین نور و تاریکی اتفاق می افتد. اگر از بعد روانشناسانه، نگاهش کنیم میتوان گفت که این پرسش در ضمیر نیمه آگاه، بین هشیاری و ناآگاهی مطرح می شود. فلق ( صبح زود) زمان ومکانی است که در آن نور و تاریکی هیچ کدام بر آن دیگری غلبه نکرده است.
شهاب الدین سهروردی هم در کتاب “عقل سرخ” وقتی با فرشتۀ سرخ موی و سرخ ریش روبرو می شود و می پندارد که او جوان است. اما از او پاسخ می شنود که سرخی موی و ریش او از این روست که « … هر سپیدی که نور با او تعلق دارد، چون با سیاه آمیخته شود، سرخ نماید. چون شفق اول شام یا آخر صبح (فلق) که … سرخ می نماید.» و سهروردی در صحرا با این فرشته – راهنما روبرو شده است و سپهری هم با “سوار” وارد گفتگو میشود.
سؤال از كيست؟ از رهگذري آگاه، از يك سالك، از يك پير، يك مرشد، پيري آگاه كه سخنانش شاخههاي نورند، پيري كه آگاهي و شناخت و معرفت بر لب دارد و اين معرفت و شناخت را به تاريكي راه (شن ها) ميبخشد و راه را روشن ميكند.
در اين جا نكتهاي ديگر در عرفان ظاهر ميشود و آن «بيپير به خرابات نرفتن» است. پس از آنکه پرسش مطرح می شود، آسمان مکث می کند و می ایستد زیرا پس از آگاهی یافتن از اسارت، جهان دیگر آنطور که می گشت، نمی گردد و تغییر آگاهی، در واقع جهانی را که فرد در آن زندگی می کند تغییر داده است و در ذهن او، آسمان دیگر به آن منوال گذشته نمی چرخد و مکث میکند.
پس سؤال آنچنان عظيم و خطير است كه به شگفتي واميدارد هر چيز، حتّي آسمان را، آسماني كه بار امانت خداوندي را نيارستهاست و اينك در مقابل سؤال اين ديوانه كه قرعهي فال به نامش خوردهاست شگفتزده ميشود: «آسمان مكثي كرد»!
راستی این رهگذر کیست؟ بهتر است دوباره به رساله “عقل سرخ” سهره وردی رجوع کنیم
وقتی که سالک در بیابان پیر سرخ روی و سرخ موی را می بیند به او میگوید:
پس گفتم «ای پیر از کجا می آیی؟»
گفت «از پس کوه قاف – که مقام من آنجاست. و آشیان تو نیز آن جایگه بود. اما تو فراموش کرده ای.»
گفتم «این جایگاه چه می کردی؟»
گفت «من سیاحم، پیوسته گرد جهان گردم و عجایب ها همی بینم.»
این رهگذر – راهنما – سیاح، شاخۀ نور اشراق بخش را به لب دارد و نه در دست، زیرا روشنگری کار کلمه است. «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.» در قرآن نیز آفرینش به واسطۀ کلمه انجام می شود: «کن فیکون.» پس کلمه به شن ها، به خاک، به جسم، به ایگو، روح می بخشد و آن را به نور اشراق روشن می کند.
پس بین این سالک هجران زده و بیگانه شده که در پی وصال مجدد است، و فرشتۀ راهنما که در واقع تجسم و صورت بیرونی همین رابطه ای است که مجدداً بین «من» و خویش برقرار شده، ملاقاتی صورت می گیرد و به این پرسندۀ نشانی، سمت و سوئی داده می شود تا ببیند که در کجاست. « در موارد مادّی و عینی، فرشته فوران مضمون ضمیر ناخودآگاه است.»
البته این راهنمای درونی، نقشۀ جغرافیای درونی، ساختار روان، را در اختیار پرسنده می گذارد. و همان گونه که دیدیم، این راهنمای درونی و پاگشایی به جهان درون، مضمون مشترک اندیشۀ عرفانی است.
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
اولین نشانۀ خانۀ دوست، سپیداری است که مجاور کوچه باغی سبزتر از خواب خدا روییده است. این سپیدار همان درخت طوبی و سدره المنتهی در اسطوره های اسلامی و همان درخت همه تخم در اسطوره های زرتشتی است که حدفاصل عالم جسم و عالم روح است. فاصلۀ بین «من- ایگو» و “خویش” یا “سلف” در روانکاوی یونگ را مشخص می کند
و در آن عشق به اندازۀ پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل،
پای فوارۀ جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
این کوچه باغ که در آن عشق و صداقت توأمانند، سر از بلوغ در می آورد و بلوغ، تفرد individuation بقول کارل یونگ، است و تفرد با خویش بودن و تنهائی می آورد. عشق و صداقت به عنوان شرایط آشنایی با عالم درون مطرح می شوند. تنها به این شرط است که با خود حقیقی میتوان نزدیک شد. خود شدن به معنای بالغ شدن است. در این خود شدن است که از هنجارهای جمعی جدا می شویم و تنهایی را تجربه می کنیم.
پس در این تنهایی و گسستن است که آغاز را تجربه می کنیم و ترسی شفاف (هیبت) که بر خلاف هراس جدایی، نشانۀ بار یافتن به حریم است ما را فرا می گیرد. بنظرم می رسد که ترس شفاف، وادی هیبت چیزی مقارن با وادی حیرت در منطق الطیر عطار است
بی تردید سهراب سپهری نه فقط با شهاب الدین سهروردی بلکه بطور کلی با عرفان صوفیانه هم به گونه ای در پیوند است. البته زبان عرفان ما البته زباني است کلاسیک و كهن که باید با ريزهكاريها و اشارات و كناياتش آشنا شد ولی همین اشارات میتوانند در قالب واژه های نو معناهای کهن را دوباره القاء کنند.
كلام و نگاه سهراب به زندگی به گونه ای ما را به یاد هفت وادی منطق الطیر عطار هم می اندازد. نگاهی به اسامي هشت كتاب سهراب سپهري بکنیم: مرگ رنگ، زندگي خوابها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر، حجم سبز و بالاخره “ما هيچ ما نگاه”
“هست وادي طلب آغاز كار/ وادي عشق است از آن پس بيكنار
بر سيم وادي است آن از معرفت/ هست چارم وادي استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك /پس ششم وادي حيرت صعبناك
هفتمين وادي «فقر» است و «فنا» /بعد از آن راه و روش نبود تو را”
خب آشکار است که شعر با يك سؤال آغاز ميشود: «خانهي دوست كجاست؟»، سؤال هميشهي تاريخ، سؤال هميشهي انسان كه در فطرت او ريشه دارد، جستجو گری و حقیقت پرسی ، كه از صبح ازل در ذهن انسان پديد آمدهاست، از ابتداي فلق: «در فلق بود كه پرسيد سوار» و اين سؤال اوّلين مرحلهي سير و سلوك عرفاني يعني «طلب» است: هست وادي طلب آغاز كار».
پير ( رهگذر) راه را روشن ميكند:
«و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:»، مشخّصهي اين راه آن سپيداري است كه از دور پيداست. پس سپيدار تابلو اصلي راه است. سپيدار كيست يا چيست؟
در یک شعر دیگر سهراب می گوید: «آب را گل نكنيم/ شايد اين آب روان/ ميرود پاي سپيداري… بنظرم میرسد سپيدار ذات چیزی است ناب، شاید هم “من راستین” و یا “ربّ- در درون هر انسان” . سهراب در شعر دیگری که لطیف ترین تجربه عاشقانه هماغوشی است درباره سپیدار می گوید:
“و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می اید عبور باید کرد”
پس سپیدار راه اصلی است و راهي كه سنگ نشانش، به سوی حقیقت، راه عشق است، «وادي عشق است از آن پس بيكنار». پس راه راه عشق است، همان كه عاشقي در ابتدايش سرگردان ايستادهاست.
«نرسيده به درخت/ كوچهباغي است كه از خواب خدا سبزتر است». … راه، راهي دلانگيز، سرسبز و دوستداشتني است، آنچنان سبز و باطراوت، آنچنان سرزنده و هشيار و پوياو آگاه كه از خواب خدا هشيارتر و آگاهتر.
يك تصوير پارادوكسي، «خواب خدا»، خوابي كه محض بيداري، هشياري و آگاهي است و در اين جا ميرسيم به وادي معرفت در شعر عطار : «بر سيم وادي است آن از معرفت» و معرفت است كه عشق را كامل ميكند، عشق راستين به وجود ميآيد و آسمان پرواز روشن و آبي ميشود: «و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است».
«ميروي تا ته آن كوچه/ كه از پشت بلوغ سر به درميآرد». كوچهباغ معرفت را ميپيمايي و عشق را با سادگی و پاکی ميآرايي تا به بلوغ ميرسي، آن سوي بلوغ. بلوغ تكامل است و بينيازي و استغنا: «هست چارم وادي استغنا صفت».
«پس به سمت گل تنهايي ميپيچي»، تنهايي، يكتايي كه گل است. گل، مظهر زيبايي كه «اِنّ الله جميل و يُحبُّ الجمال»، مرحلهي تجرّد است و اين جاست كه متمايل به سمت گل تنهايي ميشوي، يعني: توحيد، «هست پنجم وادي توحيد پاك»، توحيد پاك، گل تنهايي، وادي پنجم و دو وادي مانده:
«دو قدم مانده به گل»، پيش ميروي تا نزديكي، تا دو قدمي گل، تا دو كمان مانده به او، شايد هم كمتر…